خرید بک لینک

درباره سایت

001

امکانات وب

من که نـخواسـتـم عاشقـم باشی ؛ اصلا این سه حرف عین شین قاف گند میزند به هر رابطه ای ؛ من نخواستم مثل عشق های مجازی تمام احساساتت را خرج من کنی و من همه زندگی ات باشم ؛ با دوستـی رفیقی بیرون نروی ؛ تفریح نکنی ؛ فقط من باشم ! نه ؛ من نخواستـم همه چیز طبق سلیقه من باشد ؛ آنطور که من میخواهم باشد ؛ زمانی که من میگویم بیرون برویم ؛ چیزی که من میگویم بخوریم ؛ اصلا چــه مردی میتواندآنقدرخودخواه باشد که

برچسب: نویسنده: ترانه رجبی تاريخ: شنبه 25 شهريور 1396 ساعت: 12:37

باید یادبگیری که سنگین ترین ضربه ها را از نزدیک ترین اشخاص زندگی ات می خوری. باید یادبگیری که هر دستی روی سرت دست نوازش نیست تا ناغافل تو سری خور بار نیایی. باید یاد بگیری که همیشه منفعتی داشته باشی تا فراموش نشوی. آدمک ها از چیزهایی که به نفعشان نباشد دل می کنند. باید یادبگیری نقاب بازی آدمک ها را. آنها که با زبان تأییدت می کنند و در دل لیچار بارت می کنند. بفهم که دل و زبان این آدمک ها همیشه یکی

برچسب: نویسنده: ترانه رجبی تاريخ: شنبه 25 شهريور 1396 ساعت: 12:37

دخترک زیبا بود. قد بلند و باوقار بود. با قرآن انس داشت اما صدایش چنگی به دل نمی زد. پسرک زیبا بود. اندام خوش فرم و ورزیده ای داشت. اتفاقاً صدای خوبی هم داشت و خوب مست می کرد!! میعادگاهشان قبرستان بود. دخترک بر سر مزار پدرش قرآن می خواند تا آرام بگیرد و پسرک کمی آن طرف تر با پوتین های واکس نخورده و ساک خاکی و کله ی تراشیده سر مزار عروسش که هرگز به حجله نرفت مست می کرد تا آرام بگیرد. متوجه ی هم بودن

برچسب: نویسنده: ترانه رجبی تاريخ: شنبه 25 شهريور 1396 ساعت: 12:37


{ تُعِزُّ مَنْ تَشَاءُ وَتُذِلُّ مَنْ تَشَاءُ }

هر کس را بخواهی، عزت می دهی، و هر که را بخواهی خوار می کنی...

برچسب: نویسنده: ترانه رجبی تاريخ: شنبه 25 شهريور 1396 ساعت: 12:37

طبق آخرین تحقیقات بنده نفهم ترین آدم های روی زمین همین هایی هستند که نمیفهممد دوستشان داری ! اینکه چقدر دوستشان داری پیشکش ! حتی نمیفهمند که دوستشان داری ؛ از خیر آدم هایی که نمیفهمند دوستشان دارید بگذرید آنها به درد زندگی تان نمیخورند باید مدام از صبح علی الطلوع تا بوق سگ یادآوری کنید به هر شیوه ای آی فلانیِ نفهم دوستت دارم و در جواب مرسی خشک و خالی و سردی تحویل بگیرید ؛ کسی که نمیفهمد دوستش دا

برچسب: نویسنده: ترانه رجبی تاريخ: جمعه 17 شهريور 1396 ساعت: 14:47

آدم باید قوی باشه ؛ آدم قوی باید افسار زندگیش دستش باشه ؛ آدم قوی که افسار زندگیش دستش باشه باید رابطه هاش رو مدیریت کنه آدم قوی ای که افسار زندگیش دستشه و رابطه ش رو مدیریت میکنه اگر شخصی که دوستش داشت از زندگیش رفت به هر دلیلی باید به لحظه ای فراموش کنه ... ذهن هامون پر شده از کلیشه های غلط !!! از نظر من آدم قوی افسار زندگیش دستشه رابطه ش رو مدیریت میکنه اما راحت فراموش نمیکنه ؛ آدم قوی شکست می

برچسب: نویسنده: ترانه رجبی تاريخ: چهارشنبه 15 شهريور 1396 ساعت: 12:15

باخودم کلنجار رفتم که ننویسم اما نشد ! اصلا بد نیست زن ها حرف هاشون رو و طلب حقشون رو با هرعنوانی مثل کلیشه برعکس بیانکنند ؛ حتی خانومی دایرکت داد و گفت کلیشه برعکس صرفا واسه کوبیدن توهینایی که به جنس ما میکنین تو صورتتونه ! ببینید خانم های عزیز هیچ توهینی نیست ؛ زندگی یکسری قوانین داره که ما وضع نمیکنیم ؛ برای مثال برای تغییر شما از پیج اینستاگرام نباید شروع کنی ! تغییر از درون خانوادته از پدر و

برچسب: نویسنده: ترانه رجبی تاريخ: چهارشنبه 15 شهريور 1396 ساعت: 12:15

ببین مسافرت های تنهایی لازمه ! ما ها فراموش کاریم ؛ فراموش میکنیم زندگیمون هیچ ربطی به دیگران نداره ؛ اینکه چیکارمیکنیم چه جوری زندگی میکنیم چی میخوریم چی میپوشیم چی گوش میدیم و... مسافرت که تنها میری با شلوارک و رکابی و دمپایی هیچکس نیست بگه آقا چرا ؟ به کسی مربوط نیست ؛ چیپس و پفک میگیری ده تا هیچکس نیست بگه بسه ! پفک میخوری میره پشت لثه هات بدون اینکه نگران باشی کسی میبینه انگشت میندازی در میار

برچسب: نویسنده: ترانه رجبی تاريخ: دوشنبه 13 شهريور 1396 ساعت: 22:03

دیگه بسه هرچی نوشتن و تایپ کردن .باید رو در رو فیس تو فیس باهات حرف بزنم ؛ میدونی ؟ لحن و صدا و حرکات اجزای صورت تاثیرش از استیکر و کلمات خیلی بیشتره و لابد خیلی بهتر احساس واقعی منو درک خواهی کرد .باید بهت بگم که می فهمم برای این فهمیدن هم نیاز نیست که ببینم قلبت سیاه شده، کُند میزنه یا ریه هایت نمی کشد یا انگشتت کج وایساده و قفل شده رو صفحه گوشی، نیاز نیست حتماً ببینم توی مطب دکتر حرفهایی را

برچسب: نویسنده: ترانه رجبی تاريخ: دوشنبه 13 شهريور 1396 ساعت: 22:03

بعضی وقت ها هم باید وانمود کنی که خوشحالی ؛ که حرف هایت که غم هایت بیخودی ست که برای خالی نبودن عریضه مینویسی که بس بیکاری غم میخوری ؛ که اصلا غم نداری ؛ که اصلا مگر مهم ست که چه کسی مانده چه کسی رفته چه رفیق نزدیکی که اخلاقی و مالی و مرامی بدهکار توست حتی به یک پیام ده تومانی هم تولدت را تبریک نگفت و کسی که کیلومتر ها با تو فاصله دارد و تنها یکبار تو را دیده برایت کادو میآورد ؛ بعضی وقت ها باید و

برچسب: نویسنده: ترانه رجبی تاريخ: دوشنبه 13 شهريور 1396 ساعت: 22:03

نمیدونم تا بحال دیدی دست و پا زدنم رو متن هام رو خوندی من رو یا نه ! اما تموم شد ؛ امشب تموم شد ؛ حجله ات رو هم رفتی ! حتما اگر بودم موقعیتش پیش میومد میخواستی بشینی بهم بگی : شاید دلت بخواد بدونی چرا بهت گفتم «دوستت دارم» و حالا دارم با یکی دیگه ازدواج میکنم ، شاید بخوای بدونی چرا نخواستم «تو» مردِ زندگیِ من باشی ، خب ، باید بگم که جواب خیلی واضحه:من از آزار دادن تو لذت میبردم!لابد خیلی دوست داشت

برچسب: نویسنده: ترانه رجبی تاريخ: دوشنبه 13 شهريور 1396 ساعت: 22:03

بخوام درستش رو برات تعریف کنم این میشه که از بلاتکلیفی درمیای بد هست اما نتیجه خوب خواهد شد ؛ تا زمانی که هست ؛ تا زمانی که دم و بازدم میکنه روی همین زمین که توهم نفس میکشی ؛ تا زمانی که هست و هرشب همون ماهی که بهش خیره میشی موزیک گوش میدی همون ماه پنجره اتاقش بغل کرده و اتاقش رو روشن ؛ تا زمانی که پل هست ؛ حتی پل های مخروبه که اگر کمی تلاش باشه میشه از روش برگشت ؛ تا زمانی که زنده ست مدام فکر میک

برچسب: نویسنده: ترانه رجبی تاريخ: دوشنبه 13 شهريور 1396 ساعت: 22:03

و اما آغاز امسال ! بیست و دومین سال از زندگی ام ؛ حالم خوش نیست تصمیم گرفته بودم که حالم خوش باشه اما نیست ؛ از ســن هیژده سالگی که دیپلمم رو گرفتم و سرکار رفتم تا بحال که بیست و دوسال سن دارم چهار سال یا سه سال و نیم هست که کار میکنم کار کردم البته اما شما بگو یک ریال از این سه سال و نیم ته حساب من باشه ! نیست ! در حال حاضر تنها بیست و شیش هزار تومن انتهای حسابم رو بخودش مشغول کرده که اون هم از ا

برچسب: نویسنده: ترانه رجبی تاريخ: چهارشنبه 8 شهريور 1396 ساعت: 23:55

مثل بخاری نفتی با بوی نفت تو وسط سرد ترین شب سال کنار پنجره ای از سوز سرما یخ بسته آی فکر کردن به تو گرم میکرد این دل سگ مصب را ؛ آی گرم میکرد ؛ اصلا به امید این بیدار میشدم که باز از نو بنشینم کنار بخاری افکارت به تو فکر کنم گرم شوم سر انگشت های دست هام از گرما گزگز کنه و سر انگشت های پام از سرما یخ ! اما تمام شد دیگر ! بخاری ام افتاد نفت هایش ریخت آتش گرفت دست خودم نبود که بتوانم بخاری را جمع کن

برچسب: نویسنده: ترانه رجبی تاريخ: شنبه 4 شهريور 1396 ساعت: 5:30

خبرداشتم از اینکه اون روز بعد از خرید از پاساژ میری ؛ کجا چه ساعت قصد داشت مثل همیشه از همون باقلواهای استانبولی بهمراه یک استکان کمرباریک چای مراکشی نوش جانش کند ؛ دسته گل هارو سفارش دادم ؛ بعد از این همه مدت دید زدن از دور ؛ مراقب بودن از دور ؛ دوست داشتن از دور باید دل رو به دریا میزدم ؛ یا قبول یا رد جز این دو نبود ؛ بود ؟! امیر و حسین هم آماده بودند ؛ حلقه هم روز قبل خریدم ؛ میترسیدم ؛ اگر پسندش نباشه چی ؟ چاره ای نبود ؛ موهام رو پیش حامد درست کردم ؛ لباس مرتب تن کردم ؛ همه چیزآماده بود ؛ حتی ترک هایی که از ابراهیم تاتلیس رو دوست داشت دانلود کردم ؛ همه توی یک فلش آماده بود ؛ باهماهنگی قب

برچسب: نویسنده: ترانه رجبی تاريخ: چهارشنبه 1 شهريور 1396 ساعت: 20:16

بهم ریختم ؛ مردونه نیست ؛ اینکه اون ایمان داره که تو داری بهش فکر می کنی و تو هم ایمان داری که اون داره به یکی دیگه فکر می کنه اینکه اون میدونه که تو ایمان داری بهت فکر نمی کنه ، بعد تو دوست داری که اونم بدونه باشه که تو بهش فکر نمی کنی تا دلت خنک بشه ،اما اون با بی اعتنایی و اعتماد به نفس از این که بهش فکر می کنی و بهت فکر نمی کنه خوشحاله ! میفهمی چی میگم ؟ منظورم اینه که دوست دارم اونم وقتی با خیال خودش تنها می شه یه ذره به من فکر کنه ، یا حداقل این که وقتی یه چیزایی رو می بینه یاد من بیافته ، مثلا همین مسیر هر روز راه آهن تجریش ، یا فلافلی ترمینال جنوب ، یا اون کافی شاپ که آخرین باربا هم

برچسب: نویسنده: ترانه رجبی تاريخ: چهارشنبه 1 شهريور 1396 ساعت: 20:16

صفحه بندی